تبليغاتX
despina
شنبه 18 اسفند1386
مردی که نقاش بود(عکس نوشته)

 

 

چگونه می توان بهترین نقاش تمام دورانها شد؟

 

سی و سه سال پیش بود، بیست و دو ساله بودم ، هوا آفتابی بود و انگیزه نقاش شدن در من بیداد می کرد، به کلاس نقاشی استاد شهر آمدم  ، استاد از داشتن شاگردی چون من عجیب خوشحال بود ،او استعداد من را کشف کرده بود و از یک نمایشگاه آزاد هنرمندان جوان من را به کلاسهایش کشاند. می گفت: « باید تمرین کنی شب و روز ، تو می تونی بهترین نقاش همه دورانها بشی ، فقط باید بکشی ، طرحهای متفاوت ، هر چی که می بینی.» گر چه فقط داشت امیدوارم می کرد اما چرا این رو به کس دیگه ای نمی گفت؟ روز اول بود ، سی و سه سال پیش، استاد خوشحال بود که من رو توی کلاسش می دید . این رو خودش فکر کنم آخرکلاس بهم گفت همون موقع که صداها رو درست نمی شنیدم و همه چی در مغزم به هم پیچیده بود. اون روز قرار بود هر کس از یک همکلاسی اش چهره نگاری کند و من مشغول شدم به کشیدن چهره تو ، نمی دونم چطوری شد که شروع کردم به تصویر کردن تو .

حالا پنجاه و پنج ساله ام ، هنوز نتونستم به پند استاد عمل کنم. هنوز وقت نکردم شب و روز طرحهای متفاوت بکشم ، هنوز دارم تو رو می کشم شب و روز. نمی دونم کی می تونم طرحهای مختلف بکشم و بشم بهترین نقاش تمام دورانها. نمی دونم!

                                                                                             ایمان


بازی زمان

 

دیشب وقتی مجبورشدم به خاطر بیکاری و فرار از سکوت خودم رو مشغول روزنامه کنم در حالیکه زنم بی تفاوت بافتینش رو میبافت  و چشمهایش از پشت عینک ریزتربه نظر میرسید  فهمیدم که پیر شدم!

درکش برام سخت بود..

امروز فهمیدم که نقش چشمها را دیگر مثل گذشته نمیتوانم تر و فرزدرآورم ...پیر شدم...

امروز صبح وقتی خودم را توی آینه دیدم  گودی زیر چشمانم شگفت زده ام کرد..به دستهایم نگاه کردم مرور زمان در آنها رسوب کرده اند...پیر شدم...

امروز..آره همین امروز..همین چند دقیقه پیش که اومدم استارت نقاشی را مثل همیشه از موها شروع کنم به قیافه ی جوان مدلم نگاه کردم ...مرگ رو نزدیک احساس کردم...پیر شدم...

ذغال را توی دستانم حرکت میدهم ...نمیتوانم لبها را مثل گذشته تصویر کنم حالا که دقت میکنم میبینم که خیلی وقت است که  دستهایم میلرزد  وبه کندی روی کاغذ حرکت میکنه.. خیلی وقت است که بلند شدنم از روی صندلی با کندی است خیلی وقت است که زنم هنگام غدا خوردن بهم غر میزند که این را نخور برای سلامتیت بد است  این قندت رو میبره بالا این...خیلی وقت است که نمیتوانم شبها بیدار بمانم و طرح بزنم خیلی وقت است...

من هم پیر شدم...باید انتظار مرگ را بکشم؟باید آرزوهای دست نیافتنی ام را که هنوز کال مانده اند را برای باقی ماندگانم آرزو کنم؟باید در جواب نوه ام که دستم را میکشد و با ذوق فریاد میزند  بابابزرگ بیا دنبالم بگویم من دیگه پیر شده ام عزیزم و نمیتوانم بدوام؟باید روی کاناپه لم بدهم و خاطرات گذشته را با طعم چای مزین کنم؟حتما به قاب عکسهای جوانی ام نگاه خواهم کرد آه میکشم و به همه نشانشان میدهم و میگویم این من بودما! ببین گذر زمان با ما چه کرد!..من هم پیر شدم...

به لبهای دختر خیره میشم ...دستهایم را تند تند تکان میدهم ..تصویر ذهنی ام را میکشم...خوب شد...به تندی از روی صندلی بلند میشوم و به دخترک میگویم بفرمایید ...دختر به من متعجب نگاه میکند و میگوید ممنون

باخودم زمزمه میکنم ...زندگی هنوز ادامه دارد 
 

                                                                                                       عاطفه

 

پی نوشت:عکس از شاهین نوروزی

+ عاطفه
شنبه 6 بهمن1386
 

کات:عکس نوشته,نوشته ای است برای عکس .

 عبور باید کرد...

. 

.

.                                                                 

پی نوشت:عکس از حسین اینانلو


ادامه‌‌ی مطلب
+ عاطفه
سه شنبه 18 دی1386
آغاز

کات(قبل نوشته)

۱:یکی بود یکی نبود  یه عاطفه بود از بخت روزگار تو گلوش گیر کرده بود چی؟عکس نوشت  نه درمیومد و نه پایین میرفت  البته نمیخواست پایین بره!چه خوب بود یکی میزد پشتش  داشت خفه میشد  ماه ها گیر کرده بود آب نبود نون نبود دست نبود  اما عکس رسید دست رسید و دسپینا نمرد! 

 ۲:ایمانم !مهمان وبلاگ دسپینا  البته کمی تا قسمتی پررو  و  کنگر نخورده لنگر انداخته ام .عکس نوشت معتادم کرده و شاید اینگونه بشود درد اعتیاد را دوایی کرد .از مرموز بودن کیست که بدش بیاید؟اسم مستعار هم گاهی لذت بخش است به شرط آن که کنجکاوی را کنار بگذارید و به این بیاندیشید که:دو عکس نوشت از یک عکس برای جان دادن به عکس نوشت بی جان بد نیست


میز خوب

 

میزهای گرد همیشه خوبند و من این را همین دیروز فهمیدم که توی کافه نشسته بودم.

احساس می کردم که هر کس از پشت شیشه عبور می کند دور میز من است.

گارسون های کافه و همه اهالی آن به نوعی دور میز من بودند.

میزهای گرد همینشان خوب است که همه یه جورایی دور آن هستند.

هر شعاعی که از مرکز دایره میز رسم می کنم به یک نفر در این دنیا برخورد می کند و . . .

اشتباه نکنید من هم دور همین دایره نشسته ام ، همه دور همین میزیم ، هیچ کس نمی تواند ادعا کند که مرکز عالم است!

« به هر سو رو کنید او همان جاست »

                                       

                                                      ایمان   

 


 

سکوت

 

صدای پای ساعت سنگینی سکوت رو تشدید میکرد زن نگاهی به ساعتش کرد دلش میخواست با نگاهش ساعت رو ساکت کنه...سعی میکنه به بغل دستیش نگاه نکنه  تنها چیزی که اون لحظه در دسترس نگاهش بود  تابلوی  رستوران بود:
"کندلوس با کیفیتی بالا "

دم رستوران آدم میکی موز نما توجهش رو جلب کرد  میکی موز براش دست تکون داد  زن هم با لبخند جوابش رو داد. هنوز سکوت بود و صدای ساعت  تیک...تاک دوباره تیک...تاک زن برای فرار از صدای ساعت  ضبط ماشین رو روشن کرد  و صداشو زیاد کرد زنی که بغل دستش نشسته بود ضبط رو  خاموش کرد  و شالگردنشو فرستاد پشت گردنش و در نگاه پرسشگر زن جواب داد:میخوام حرف بزنم

زنی که شال گردن داشت پاشو آورد بالا روی داشبورد گذاشت و گفت:مگه این تو نبودی که  میگفتی شاید اگر ما آدمها میتونستیم از افکار و احساسات همدیگه با خبر بشیم  هیچ وقت همدیگر رو مقصر نمیشمردیم

زنی که ساعت داشت سرشو به نشانه ی تایید تکون داد

زنی که شالگردن داشت:پس چرا منو درک نمیکنی؟چرا منو محکوم میکنی؟نگو که  همش حرف بود!

زنی که ساعت داشت به برف پاک کن ماشین خیره شده بود و سرشو بلند کرد و گفت:چون فکر میکردم تا حدی افکارت رو میدونم به خاطر همین رفتارت برام غیر قابل باوره ...یعنی اگر کس دیگه ای این کارو میکرد انقدر برام دردناک نبود اما تو...تو...شاید هیچ وقت توقع نداشتم که...که تو این کارو بکنی

زنی که ساعت داشت سرشو انداخت  پایین و نگاهش به دستش افتاد  ...چقدر بندهای انگشتش راز آلوده تا حالا بهشون دقت نکرده بود...دوباره سکوت فضای ماشین رو گرفت

زنی که شالگردن داشت به بغل دستیش نگاه کرد میخواست  حرفی بزنه اما انگار شک  داشت...اما گفت:آره...من خودمم از خودم توقع نداشتم یعنی اون آدمی که از خودم ساخته بودم این نبود...فکرشم نمیکردم که روزی ...این کار  باورهامو اعتقادمو اطمینانمو نسبت به خودم ریخت پایین واون بتی که از خودم ساخته بودم رو شکست تیزیش زخمیم کرده ...من بیشتر از تو دارم درد میکشم ...این نا باوری این عذاب وجدان این...

زنی که ساعت داشت سرشو آورد بالا و به دوستش نگاه کرد ...دوست نداشت اشکاشو ببینه سرشو برگردوند سمت شیشه ی ماشین ,شیشه ی ماشین بخار گرفته  بود  با دستش شیشه رو پاک کرد یه مغازه روبروش دید...تعجب کرد چرا با اینکه بارهای بار این خیابون رو اومده بود این مغازه رو ندیده بود؟! صدای فین فین دوستش سکوت رو شکست برگشت نگاش کرد دماغش قرمز شده بود قیافش اونو یاده میکی موزی که براش دست تکون داده بود انداخت سرشو خم کرد تا نگاهش کنه داشت به پسری بادکنک میداد .با خودش گفت این یعنی ما نمیتونیم خودمون رو هم کامل بشناسیم اون وقت من چه طوری انقدر مطمئن بودم؟ سرشو چرخوند و به شالگردن دوستش نگاه کرد نارنجی و سبز کم رنگ به نظرش ترکیب رنگ قشنگی اومد...دوباره صدای فین فین دوستش اومد ...به دوستش گفت:اسمت چیه؟

زنی که شالگردن داشت:دماغشو کشید بالاو با صدای تو دماغی گفت :وا این چه سوال مسخره ایه که میکنی؟ زنی که ساعت داشت:تو به مسخره گیش چی کار داری جوابتو بده.زنی که شال گردن داشت:بهم میگن آوا

  زنی که ساعت داشت :قبل از اینکه بهت بگن آوا بهت میگن آدم  خب آدمم اومده که اشتباه کنه تا  راه درست و یاد بگیره پس دیگه فین فین نکن که چشات سبز شده!

زنی که شال گردن داشت خندید و دماغشو گرفت  . گفت:یادت میاد چرا اومدیم اینجا؟

زنی که ساعت داشت :ایول یادم انداختی غذا!چه لذتی بالاتر از خوردن ؟

 

                                                                               عاطفه

پی نوشت:عکس از آرشیو روزنامه ی شرق

 

 

+ عاطفه