عجب چیزی بود.نه چیز که نبود لحظه بود.خب لحظه ام نبود احساس بود.آره احساس بود.اما عجب احساسی بود.مرده بودم نه انگارله شده بودم.یه لحظه فشاری از کف پاهام تا گردنم دقیقا پشت تارهای صوتیم احساس کردم.چه احساسی.دستم مونده بود لای شیشه ی وانت. تنم جلوی سپر بود و یه چرخ نه یه تایر رفته بود روی پای راستم .کفش اون پامم نمیدونم چه جوری از پام در اومده بود و افتاده بود زیر ماشین اما نکته ی مهم که اذیتم میکرد اون جوراب راه راه بود که همیشه ازش بدم میومد معلوم شده بود.گندش بزنن.چه احساسی بود.رفتم جمعشون کردم. همه رو.همه رو چیدم سره جاش کفشمم پام کردم.حالا خیالم راحت شده بود دیگه جورابم معلوم نبود همه چی سر جاش بود .یهو احساسم گرفت.پای راست و گذاشتم جای دست چپ و دست چپ که هنگام در آوردن از تو شیشه نصفش جامونده بود و این نصفیش که دسته من بود سرش پر از خورده شیشه گذاشتم جای پای راست.عجب چیزی شد...آره اندفعه واقعا عجب چیزی شد.
پی نوشت:ممنون سینا